دیوار های مینیمال

Minimal as Reality

۴ مطلب توسط «بچه دهاتی» ثبت شده است

انار

مگر میشود زندگی مرا آشفته آفریده باشد ؟
خدای دانه های انار ؟

انار
  • ۰ نظر
    • بچه دهاتی
    • دوشنبه ۱۸ تیر ۹۷

    زور نزن

    تا به حال به این فکر کردید چرا باید همیشه بعد از اینکه 

    از خواب عصر بیدار میشید حتمن چایی یا قهوه بخورید تا

     برگردید به حالت اولیه یه آدم معمولی ؟ کی به ما یاد 

    داده اینطوری باید حتمن عصر رو شروع کرد ؟ یا حتی خود 

    خواب بعد از ظهر ؟ یا چایی بعد از غذا ؟ یا سیگار بعد از

     چایی ؟ یا گوش دادن به موزیک توی اتوبوس و موقع 

    پیاده روی ؟ چرا باید یه مسیری رو پیاده راه بریم تا 

    برسیم به دکه یا کافه تا یه نوشیدنی بگیریم و از 

    عصرمون لذت ببریم ؟ مشکل چایی یا قهوه یا سیگار

     نیست ، مشکل اینه که ما خودمونو مجبور کردیم اینقدر

     اذیت کنیم خودمونو تا به مرحله ای برسیم که بتونیم

     از لحظه لذت ببریم .

  • ۰ نظر
    • بچه دهاتی
    • يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷

    خاکی ها..

    ندیده ایم آیینه ای چون لباس خـــــاکی ها

     

    همان قبیله ای که بودند غرق پــــاکی ها

     

    دلیل غربتشان اهل خـــاک بودن ما است

     

    نه بی مـزار شدن ها ، نه بی پــلاکی ها

     

    به آسمان که رسیدند ، رو به مـا گفتند :

     

     زمین چقدر حقیر است ، آی خاکی‌ها!!!

    شهید

  • ۰ نظر
    • بچه دهاتی
    • دوشنبه ۲۰ آذر ۹۱

    - - مرگ - -

    دکتر گفت :
    "متاسفانه دیگر برای شما نمی توانم کاری انجام بدهم ، برو خارج از کشور شاید امیدی باشد!"
    با این بیماری لا علاج هر لحظه مرگ را به چشم می دیدم . بلیت و ویزا آماده شد ، سوار هواپیما شدم .. در آسمان موتور های هواپیما از کار افتاد ! .. خلبان گفت : "فقط یک معجزه می تواند ما را نجات دهد" ..
    هواپیما با کله سقوط کرد در اقیانوس آرام!!‌.. اما از شانس خوب من زنده ماندم و یک قایق موتوری به دادم رسید ! .. اما باز هم به دلیل سرعت زیاد قایق چپه شد !‌ .. گفتم : "اینجا دیگه آخر خطه!" .. که ناگهان دستم به یک تکه تخته خورد ! .. آن را چسبیدم و هفت شبانه روز گشنه و تشنه میان اقیانوس روی آن لمیده بودم تا روز هشتم یک کوسه ی از من گرسنه تر متوجه من شد ! ، آرام آرام آمد تا من را یک لقمه ی چپ کند .. که از آسمان هلی کوپتری (همان بالگرد خودمان!) سر رسید و خدمه ی آن یک گلوله توی مغز کوسه زد و مرا نجات داد ! .. نفس عمیقی کشیدم و خدا را شکر کردم..
    وقتی هلی کوپتر به شهر رسید مستقیم رفت تا روی سقف بیمارستان بنشیند .. تا آمد بنشیند پره های آن گیر کرد به سیم های برق و همه را خشک کرد به غیر من !‌.. چون من پتو دور خودم پیچیده بودم و زنده ماندم !
    پزشک های خارجی شروع کردند به آزمایشات گوناگون و بعد هم گفتند: "شما خیلی خوش شانسی !‌، چون دیگر نشانه ای از بیماری نداری ! " .. و من خوشحال و مسرور جفتک زنان به خیابان پریدم .. که ناگهان زمین و زمان شروع کرد به لرزیدن !‌.. خلاصه این که زلزله آمد و سقف بیمارستان به کف زمین چسبید ! .. اما من بیرون بودم و زنده ماندم ! تنها نیش تیز یک پشه پشت گردنم را سوزاند! .. داشتم پشت گردنم را می خاراندم کهع عزرائیل آمد و گفت : "مرد حسابی‌! ، ببین چه الم شنگه ای راه انداختی ! .. مردن که این همه قرتی بازی نداره ! .. حتی در افسانه ها هم این قدر قهرمانان جان سخت نیستند ..! اما بهت مژده بدم ! .. پشه ای که پشت گردنت رو زد از نوع تسه تسه بود و فقط سه ثانیه زنده ای !! ..
    سه ثانیه گذشت و من انگار هنوز نمرده ام !! .. بله درسته ! .. نمرده ام !

    شــــــتــــرق ! .. ببخشید !‌، پس گردنی عزرائیل بود ! .. یعنی باید می مردم !

    و من مردم ...

  • ۱۰ نظر
    • بچه دهاتی
    • چهارشنبه ۲۳ تیر ۸۹